تبليغاتX
روایت های سنی ها

روایت های سنی ها

روایت هایی بر ضد سنی ها از کتابهای خود سنی ها

سیری در آفاق مثنوی معنوی ... (1)

قسمتهایی از مقدمه دفتر اول مثنوی : (نسخه نیکلسون، نشر علم، چاپ اول، 1370 خورشیدی)
"این، کتاب مثنوی است که اصول اصول اصول دین در کشف اسرارِ وصول و یقین است. این کتاب، فقه بالاتر و بزرگتر، شرع روشن و درخشانتر و برهان غالب و برتر خداست. مثل نور آن، مانند چراغدانی است که در آن چراغی پرفروغ باشد. (مثل نوره کمشکوه _ اشاره است به آیه 34 سوره نور. این آیه درباره نور خداست، پس بنابر گفته جلال الدین، مثنوی، نور خداست!) ... به تحقیق که این مثنوی شفابخش سینه‌ها ... و کاشف اسرار قرآن و موجب وسعت رزق است ... (مثنوی) بدست سفیرانی والامقام و نیکوست. (بایدی سفره کرام برره _ اشاره به آیات 15 و 16 سوره عبس است. این آیات در وصف قرآن کریم است. بنابراین همانطور که قرآن به واسطه فرشتگان که رسولان پاک و بزرگوار الهی هستند به پیامبر(ص) وحی شده است، مثنوی معنوی جلال الدین هم اینگونه است!)
... در مثنوی هیچگونه امر باطل و نادرستی راه ندارد. (لا یاتیه الباطل من بیه یدیه و لا من خلفه _ اشاره است به آیه 42 سوره فصلت، که در وصف قرآن کریم است. یعنی همانطور که هیچگونه امر باطلی در قرآن راه ندارد، مثنوی هم اینگونه است!) و خدا مراقب و نگهبان این مثنوی است ... و این مثنوی القاب دیگری هم دارد که این القاب را خدا بر مثنوی نهاده است."

نکات ذیل، از سخنان جلال الدین در مقدمه دفتر اول مثنوی معنوی بدست می‌آید :
1_ مثنوی حاوی اصول دین (و بلکه اصول اصول اصول دین!) است.
2_‌ مثنوی نور خداست. یعنی هدایتگر و نجاتبخش از گمراهی است.
3_ مثنوی کاشف اسرار قرآن است.
4_ مثنوی از دست سفیران والامقام و بزرگوار الهی اخذ شده است.
5_ هیچ امر باطل و نادرستی، در مثنوی معنوی راه و وجود ندارد.

به راستی این تعابیر و این جملات از سوی یک بشر معمولی _‌ هر چند که نابغه باشد _ درباره کتابی که دربردارنده نظریات و آراء شخص اوست، قابل پذیرش است؟! مگر اینکه بگوییم جلال الدین، پیامبر بوده است و مثنوی معنوی از سوی خداوند بر او وحی شده باشد، که صد البته این باور، بروز حتی یک اشتباه و مطلب ناراست و نادرست در مثنوی را، بر نخواهد تابید!
به هر جهت، صرفنظر از اینکه آیا این مبالغه و غلو و ادعاهای آنچنانی از سوی جلال الدین درباره مثنوی معنوی، عقلانی و خرد پسند است یا خیر، خواننده مثنوی پس از مطالعه و دقت در این مقدمه انتظار دارد که در مثنوی معنوی مطلبی که مخالف و معارض با اصول دین، آیات قرآن، سنت پیامبر(ص) و امامان معصوم (اگر خواننده شیعه باشد)، عقل، خرد و واقعیات و مسلمات تاریخی باشد، یافت نشود. در مثنوی خرافه و افسانه و مطالب کذب و ساختگی نباید باشد. در مثنوی تمثیلات قبیح و کلمات رکیک نباید آمده باشد. چرا که مثنوی _ بنابر گفته جلال الدین_ نور خداست، پاک است، هدایتگر و نجاتبخش و ... است.

حال تو ای خواننده گرامی! دستت را به من ده، تا با هم به تماشای تابلویی که جلال الدین نقاشی کرده است برویم و آن باغ سبز و بی منتهایی که او وعده تماشایش را به ما داده است از نزدیک ببینیم. از یادت نرود که در تمام لحظات تماشای این نقاشی،‌ هیچگاه نباید گفته‌های جلال الدین در مقدمه دفتر اول را فراموش کنی! چرا که اسم شب و رمز عبور همین است ...

سیری در آفاق مثنوی معنوی ... (2)

از آنجایی که گویا برخی از دوستان گرامی من (یقین و صوفی)، بعضی از مطالب یادداشت پیشین مرا نپسندیدند و نگاه چپ به معشوق دلارای خود _مثنوی معنوی _ را بر نتابیدند، بایسته می‌دانم که سخنانی چند، در یادآوری نکته‌ای بس مهم برای خوانندگان یادداشت (سیری در آفاق مثنوی معنوی) بر زبان آورم.
رویکرد به مثنوی معنوی در فرآیند نقد و بررسی آن، هم می‌تواند عاشقانه و شیفته‌وار باشد و هم، عقلانی و خردورزانه. و صد البته، عاشق شیفته، هیچگاه عیب و نقص و کاستی معشوق در چشمانش نمی‌آید. به سخن دیگر،‌ عاشق، جز حسن و جمال در معشوق نمی‌بیند و بنابراین، آنکه عاشق و شیفته مثنوی معنوی است، توانایی نقد و بررسی دقیق آن را ندارد. نه اینکه نخواهد، بلکه نمی‌تواند!
و البته نمونه‌های رویکرد عاشقانه در میان بزرگان علم و ادب کشور ما فراوان است. به عنوان مثال، استاد فقید آقای بدیع الزمان فروزانفر را می‌توان در زمره صاحبان این رویکرد نهاد. ایشان در مقدمه کتاب مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی (انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، 1362 خورشیدی)، مثنوی را نامه آسمانی می‌خواند و آروز می‌کند که مساعی او و همکارانش در پیشگاه حقیقت و معنویت جلال الدین، مقبول افتد! باری، عملکرد آن استاد فقید در همین کتاب، در نحوه ذکر مآخذ قصص مثنوی _ که گاه هیچ ارتباطی به سخن جلال الدین ندارد _ دلالت بر رویکرد عاشقانه و شیفته‌وار ایشان به مثنوی است. (برای نمونه به روایت مذکور در ذیل قصه موسی و شبان در همان کتاب بنگرید.)

اما نقد و بررسی بر مبنای عقل و خرد و انصاف (منظور من از نقد بر مبنای عقل، این است که ناقد عاقلانه به مثنوی بنگرد و محتوای آن را بکاود، نه عاشقانه و شیفته‌وار و مثنوی زده و منفعلانه)، هم حسن را می‌بیند و هم نقص و کاستی و ناراستی را. هم جمال و زیبایی را هم زشتی و ناهمگونی را. و در این راستا چه بهتر و نیکوتر که محتوای اشعار مثنوی بر اساس مدعای سراینده آن _ جلال الدین محمد بلخی _ در مقدمه‌ای که خود نگاشته است، بررسی و نقد شود. وقتی جلال الدین می‌گوید که مثنوی، اصل اصل اصل دین است، پاک و مطهر است، نور خداست، باطل در آن راه ندارد و ... به نظر شما چگونه باید ادعای او را تصدیق یا تکذیب کرد؟ آیا تصدیق و تکذیب مدعای او جز سنجش محتوای اشعار مثنوی بر اساس کتاب و سنت و واقعیات تاریخی و به راهنمایی عقل، راه دیگری خواهد داشت؟
آری! گروهی از بزرگان وادی علم و ادب و اندیشه کشور ما، همینگونه مثنوی را کاویده‌اند و با اینکه به مثنوی معنوی علاقه‌مند بوده‌اند، تنها به ذکر محاسن آن اکتفا نکرده، به معایب و کاستیهای آن نیز اشارتهایی داشته‌اند. به عنوان مثال شادروان دکتر قاسم غنی در جلد دوم کتاب تاریخ تصوف در اسلام (چاپ 1322 خورشیدی، صفحه 110 به بعد) درباره تاثر عارفان مسلمان از فلسفه نوافلاطونی می‌نویسد : " جلال الدین رومی بهترین مترجم و معرف افکار فلوطین و فلسفه نوافلاطونی است ... مثنوی ملای رومی از همان بیت اول ... تا پایان دفتر ششم ... همه کتاب، مملو از نکات و اشارات حکمت نوافلاطونی است که مولانا رومی، رنگ قرآن و حدیث به آن زده، به مذاق مسلمین در آورده ... است."
همچنین شادروان علامه محمدتقی جعفری در کتاب عوامل جذابیت سخنان مولوی (مؤسسه تدوین و نشر آثار علامه جعفری، چاپ اول 1382 خورشیدی) می‌نویسد :
"پس از بررسی مجلدات تفسیر مثنوی، در حدود هشتاد مورد قابل نقد در سخنان مولوی به دست آمد. ... اگر ما به جهت افراط در خوش‌بینی، اشتباهات و خطاهای مولوی و امثال او را نادیده بگیریم و بگوییم : چنین شخصیتی هرگز مرتکب اشتباه و خطا نمی‌شود، عده فراوانی از جویندگان حقیقت را از درک معارف والای مولوی محروم خواهیم ساخت ... (چرا که در این صورت) یک شک فراگیر، همه عناصر شخصیت و آثار او را در تاریکی و ابهام فرو می‌برد. ... به عنوان مثال، اگر ما جبرگرایی و وحدت موجودی مطلقه مولوی را که در مواردی از مثنوی آورده است تاویل کنیم، قطعا قابل دفاع نخواهد بود، در این صورت چگونه می‌توانیم آن‌ها را تصدیق کنیم!" (کتاب مذکور، صص 12-9)

در انتها نکته‌ای بس مهم را برای دوست عزیزم "یقین" بازگو می‌کنم و آن اینکه؛ لفظ وحی در قرآن در معانی مختلف به کار رفته است و اشتراک کاربرد لفظ وحی برای افاده معانی گوناگون، اشتراک لفظی است نه استراک معنوی. و این حقیقت در نزد هر فرد آشنا به ادبیات عرب واضح و روشن است. لذا وحی به زنبور عسل (که الهام غریزی است) با وحی به پیامبران، سنخا و جنسا متفاوت است که شرح و تفصیل این اجمال، باشد برای بعد! درباره آنچه از شیخ محمود شبستری نقل فرموده‌اید نیز باید بگویم : به راستی، جناب شیخ، توسن مغالطه را در این سخن بی‌باک و بی‌پروا، رانده است! برادرم! اگر صدایی که از بلندگو می‌شنویم متعلق به خود بلندگوست، صدای انا الحق هم از خود درخت بوده است!!
سیری در آفاق مثنوی معنوی ... (3)


آری، سخن پیرامون مثنوی معنوی، شاهکار جلال الدین محمد بلخی بود. گفتم که رویکرد به مثنوی دوگونه می‌تواند باشد : 1_ عاشقانه و شیفته‌وار و منفعلانه 2_ عاقلانه، خردورزانه (و البته منصفانه). و گوشزد کردم که مثنوی خواندن منفعلانه و غیرناقدانه، خواننده را از شناخت صحیح مثنوی دور می‌دارد، چرا که مثنوی شناس آن است که عیب و نقص و کاستی را در کنار حسن و جمال مثنوی، مورد نظر و توجه و دقت قرار دهد. و همچنین تاکید نمودم که راه صحیح نقد و داوری پیرامون مثنوی معنوی سنجش محتویات آن با مدعیات جلال الدین در مقدمه دفتر اول _ مبنی بر اینکه مثنوی، اصل اصل اصل دین است، پاک و مطهر است، نور خداست، باطل در آن راه ندارد و ... _ می‌باشد.
قبل از ادامه سخنان قبلی‌ام، لازم می‌دانم که به سخنان دو دوست گرامی که بذل عنایت نموده‌اند و منتقدانه نوشته‌های پیشین مرا خوانده‌اند، اشاراتی داشته باشم.

آقای یقین گفته است :
"جناب مولوی چیزهایی دارد که دیگران ندارند و همان گهرها ایشان را باارزش کرده وادعایی مبنی بر عصمت برای ایشان یا به عبارتی مصونیت از گناه برای ایشان ندارم."
و صد البته من هم با ایشان موافقم که جلال الدین، معصوم و عاری از اشتباه نبوده است و لذا، رویکرد صحیح به مثنوی، رویکردی عاقلانه، خردورزانه و ناقدانه است نه رویکردی عاشقانه و منفعلانه.

و آقای صوفی نوشته است :
" هدف شما از این بحث چیست؟؟؟؟ هر انسانی و مشربی قابل نقد است. اما منتقد باید خود احاطه کامل به مطلب داشته باشد؛ شاهد آنکه بیشتر منتقدین متصوفه خود صوفی بودند و شاخ و برگ های نابجا را هرس میکردند. شما هنوز کل مطلب را تحلیل نکرده و نخوانده ایرادات خود را متوجه مقدمه آن کرده اید. ... دوست عزیز کسانی که برای دست یافتن به منبع حقیقت الهی تا اخر شکیبائی نشان میدهند و فریفته ظواهر و پیچ و خم های کلامی نمیگردند ؛ در اخر شاهد مقصود را میتوانند در اغوش گیرند."

راجع به نظر این دوست بزرگوار باید بگویم :
اولا؛ دوست گرامی! با فرض صحت سخنانتان، شما که هنوز تمام مطالب مرا نخوانده و نشنیده‌ای، چگونه شکیبایی از دست داده‌ای و نیوشیدن سخن تا انتهایش را برنتابیده‌ای و تیغ تیز انتقاد از نیام بیرون کشیده‌ای؟! بزرگوارا! اگر لازمه نقد، احاطه کامل بر مطلب است، من خود را ناقد نمی‌دانم! و خود را تنها یک پرسشگر می‌نامم و از شما توقع پاسخ به این پرسشها را دارم! اما، اینکه گفته‌اید بیشتر منتقدین متصوفه، خود صوفی بوده‌اند، اگر منظورتان آشنایی منتقدان با سخنان متصوفه بوده است، آری همینطور است! و اگر منظورتان این است که تنها صوفی می‌تواند صوفی را به نقد بکشد، معنایش پاک کردن صورت مساله و بیرون راندن غیر صوفیان از میدان نقد تصوف به بهانه صوفی نبودن آنهاست که باید از آن به خدا پناه برد!
ثانیا؛ جریان نقد و بررسی به ناچار باید از جایی آغاز شود و چه بهتر که از مقدمه آغاز شود! و تاکید من بر روی این مقدمه بدان جهت است که این مقدمه، خیلی مظلوم و مغفول واقع شده است! و همگان _ چرا و به چه علت !_ مثنوی را از (بشنو از نی ...) می‌خوانند، غافل از اینکه مثنوی مقدمه‌ای هم دارد! و این مقدمه در واقع مدعای بزرگ جلال الدین محسوب می‌شود، و آیا خواننده مثنوی نباید به این مدعای بزرگ عنایت ویژه داشته باشد؟! و سخن آخر اینکه، هدف از این بحث سیری در آفاق مثنوی است! و صد البته منزل اول در این سیر، همین مقدمه است!
بقیه مطلب باشد برای بعد!

سیری در آفاق مثنوی معنوی ... (4)

در سه یادداشت گذشته، مهمترین تاکید و پافشاری من، بر سنجش و کنار هم نهادن محتوای اشعار مثنوی، با مدعیات جلال الدین در مقدمه دفتر اول _ از قبیل اینکه مثنوی، اصل اصل اصل دین است، پاک و مطهر است، نور خداست، باطل در آن راه ندارد و ... _ بود. و البته این سخن _ یعنی سنجش عملکرد با مدعا _ سخنی است معقول و به جا، چرا که حتی دوستانی که دلی مملو از عشق و علاقه به مثنوی دارند و مرا از گذشتن از کوچه معشوقشان به شدت پرهیز دادند! متعرض این نکته اساسی و عقلانی و خردپذیر، نگشتند. آری! سنجش عملکرد با مدعا، یعنی کنار هم نهادن محتوای اشعار مثنوی، با مدعیات جلال الدین در مقدمه دفتر اول، روح و جان سخن من است و این کاری است که هر مثنوی خوانی - به جای برخورد منفعلانه و مدح و تمجیدهای عاشقانه _ باید به آن اقدام نماید و اقدام دیگران را در این راستا، خوش بدارد و استقبال نماید، چرا که :
از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست
(پروین اعتصامی)
به همین خاطر، جبهه گرفتن و با دلی مملو از غرض و بدبینی با نقدها مواجه شدن و شنیدن سخن راست آئینه را تاب نیاوردن، از راه و رسم تحقیق و شناخت صحیح، به دور است و حاصلی جز مثنوی‌زدگی (در برابر مثنوی‌فهمی و مثنوی‌شناسی) نخواهد داشت. باید به جای محکوم و متهم کردن طرف مقابل، (قبل از شنیدن سخنش!)، نقدها را شنید و خوب هم شنید و آنگاه با ترازوی عقل و وجدان آنها را سنجید و اگر این نقدها در ترازوی عقل و وجدان، وزین و مقبول واقع شدند، آنها را پذیرفت و بر خلاف عقل و وجدان سلسله خصومت نجنبانید!
بنابراین، اگر عاشقان جلال الدین و مثنوی‌اش، تاب خواندن نقدهای مرا ندارند و چند کلمه حرف حساب درباره رویکرد صحیح به مثنوی (عاقلانه، خردورزانه، آزادانه و منصفانه، به جای عاشقانه، منفعلانه، شیفته‌وار و مثنوی‌زده) را نگاه چپ به معشوقشان می‌پندارند، خود بروند و محتوای اشعار مثنوی را با مدعیات جلال الدین در مقدمه دفتر اول، بسنجند و با عقل و وجدان پاکشان نتیجه‌گیری نمایند.


سیری در آفاق مثنوی معنوی ... (5)


از عوامل جذابیت سخنان جلال الدین در مثنوی معنوی را، استفاده او از روایات و داستانها و حکایتها بر شمرده‌اند. (1) و این، سخنی است درست و متین و هر کس که مثنوی معنوی را _‌ حتی در حد اندک _ مطالعه کرده باشد، به درستی این سخن گواهی می‌دهد. لیکن "مبنای مباحث ادبی (و به طریق اولی مباحث معرفتی) را نیز بر پایه اسناد و ادله مناسب و درخورِ قبول باید نهاد." (2) چرا که صحت و صدق مدعا، بستگی تام به ادله‌ای دارد که مدعا بر مبنای آن ساخته و پرداخته می‌شود. بنابراین، یک روایت جعلی و یا یک داستان دروغین، هرگز مبنای درخور و قابل قبولی برای اثبات یک موضوع نخواهد بود. و این سخنی است معقول و خردپسند، چرا که وقتی پایه و اساس، سست و غیر قابل اعتماد باشد، بنایی که بر روی این پایه و اساس ساخته می‌شود، به طریق اولی، سست و غیر قابل اعتماد خواهدبود.
در این میان "قطعی است، روایاتی هم که مورد استدلال یا استشهاد مولوی قرار می‌گیرد، چنان نیست که همه آن‌ها از جهت سند یا دلالت مورد پذیرش بوده باشند."(3)
از جمله روایات و احادیث جعلی و نادرست و بدون سندی که در مثنوی آمده است، می‌توان به آنچه که جلال الدین تحت عنوان "گفتن پیغامبر علیه‌السلام بگوش رکابدار امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست او خواهد بودن خبرت کردم" در دفتر اول مثنوی ،آورده است، اشاره کرد. چرا که ابن ملجم مرادی از تابعین است و پیامبر اکرم(ص) را ندیده و پس از رحلت آن حضرت مسلمان شده و هیچ زمانی چاکر و غلام امیرالمؤمنین(ع) در شمار نبوده است. بنابراین آنچه که جلال‌الدین گفته است، به هیچ وجه، سند تاریخی ندارد و از سه روایتی که استاد فروزانفر در کتاب " مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی" (صص 39-38) ذیل این عنوان آورده است، در دو روایتش که اصلا نامی از ابن ملجم نیامده، روایت سوم نیز مربوط به زمانی است که ابن ملجم برای بیعت به نزد حضرت علی(ع) آمده است که این موضوع خود دال بر این است که این ماجرا مربوط به زمان خلافت امیرالمؤمنین(ع) می‌باشد که حداقل 25 سال پس از رحلت نبی‌اکرم(ص)، رخ داده است! بنابراین، مطالبی که جلال‌الدین بر مبنای این داستان دروغین ارائه می‌کند، فاقد ارزش و اعتبار خواهد بود.
نکته جالبتر اینکه در ادامه این داستان، جلال‌الدین از قول حضرت امیر(ع) نقل می‌کند که ایشان به ابن ملجم فرمود : " من از دست تو هیچ گله و شکایتی ندارم، چرا که تو آلت فعل حقی" !
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو
ز آنک این را من نمی‌دانم زتو
آلت حقی تو فاعل دست حق
چون زنم بر فعل حق من طعن و دق (4)
و آنگاه پس از چند بیت عرفان بافی، باز از قول حضرت امیر(ع) به ابن ملجم نقل می‌کند :
لیک بی غم شو شفیع تو منم (5)
به راستی اگر ابن ملجم، تنها آلت اجرای فعل است و در قتل امیرالمؤمنین(ع) هیچ نقشی ندارد و فاعل فعل، خدای متعال است، دیگر چه لزومی دارد که حضرت مولا(ع)‌ به او وعده شفاعت دهد؟! او که گناهی مرتکب نشده است که محتاج شفاعت شود! آیا این تناقض چگونه قابل رفع است؟! (صرفنظر از نادرستی و ناراستی مضمون تمام این ابیات که نه تنها در صحت آنها هیچ سند و مدرکی وجود ندارد، بلکه اسناد و مدارک معتبر تاریخی به عکس گفته جلال‌الدین حکم می‌کند.)
آنچه که در سطور فوق آمد، دو موضوع باطل بود، یکی اصل ماجرا و دوم، نتایجی که جلال‌الدین بر مبنای این داستان دروغین، ساخته و پرداخته است. حال این وجدان پاک و منصف شما و این هم ادعای او در مقدمه دفتر اول؛ که مثنوی پاک و مطهر است و نور خداست و هیچگونه باطلی در آن راه ندارد.

1 _ عوامل جذابیت سخنان مولوی / علامه جعفری / صص 24 و 30
2_ مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی / مقدمه استاد فروزانفر / ص 1
3_ عوامل جذابیت سخنان مولوی / علامه جعفری / صص 25-24
4_ مثنوی معنوی / نسخه نیکلسون/ دفتر اول / ابیات 3853-3852
5_ همان، بیت شماره 3942


سیری در آفاق مثنوی معنوی ... (6)


ذیل یادداشت قبلی بین من و دوستی گرامی (newage.persianblog.com) بر سر اینکه معیار و ملاک نقد و بررسی مثنوی چه می‌تواند باشد، سخنانی رفت که من با تشکر از ایشان، چند خطی پیرامون سخنان رد و بدل شده می‌نگارم.
اگر در نوشته‌های بنده، تحت عنوان "سیری در آفاق مثنوی"، نیک نظر کرده باشید، در خواهید یافت که گوهر سخن من در این یادداشتها، "سنجش محتوای اشعار مثنوی با ادعای جلال‌الدین در مقدمه دفتر اول مثنوی" است؛ یعنی سنجش عملکرد با مدعا. و این سخنی است معقول، چرا که تصدیق و تکذیب مدعی و مدعیاتش، جز نگرش عملکرد او و عرضه آن عملکرد بر آن مدعا راهی منصفانه‌تر ندارد!
جنابعالی خود نیز در یادداشتتان مدعای دیگری برای جلال‌الدین و افرادی مثل او تحت عنوان " زنده کردن دوبارهء ارتباط مردم با معنویت"، بیان کرده‌اید و افزوده اید که : " او با توجه با اینکه همچون بنیان گذار شریعت به مراتب بالای شناخت دست پیدا کرده است می بایست با مردم همچون او خطاب موثر داشته باشد." لیکن پرسش فوق باز هم قابل تکرار است که چگونه می‌توان ادعای فوق را در مورد جلال‌الدین تصدیق یا تکذیب کرد؟ چگونه باید تصدیق کرد که جلال‌الدین و افرادی از قبیل وی، واقعا به مراتب بالای شناخت دست پیدا کرده‌اند؟! آیا اگر آموزه‌های مثنوی از در تناقض با معارف بنیانگذار شریعت وارد شود، باز هم آن آموزه‌ها مراتب بالایی از شناخت خواهد بود؟! و صد البته که مقبولیت جلال‌الدین در نزد کثیری از مردم، دلیلی برای تصدیق مدعیاتش نخواهد بود؛ همانطور که عدم این مقبولیت نیز نمی‌تواند دلیلی برای تکذیب مدعیات وی محسوب شود.
در هر حال برای سنجش مدعیات جلال‌الدین به معیار و ملاکی احتیاج است؛ و این سخن که "مولوی را هم می توان از حیث تطابق گفته هایش با قرآن و حدیث نقد نمود. اما برای مولانا نقدی که از این زاویه باشد نمی تواند نقد نهایی او محسوب شود. چون - به طور خلاصه- هدف غایی او تبلیغ و بسط شریعت سنتی نبوده است." ، مقدمه‌ای است بر نشاندن جلال‌الدین و مثنوی‌اش بر مسند نقد ناپذیری! به راستی چرا نقد مبتنی بر قرآن و حدیث نقد نهایی جلال‌الدین نخواهد بود؟!
البته همانظور که پیشتر نیز اشارتی رفت، روش من در یادداشتهایم عرضه محتوای اشعار مثنوی بر مدعیات جلال‌الدین در مقدمه دفتر اول مثنوی است و نه نقدی مستقیما مبتنی بر قرآن و حدیث و در این میان، هر مبنا و ملاک خردپذیری که رای به عدم ناسازگاری بین این مدعا و آن محتوا را صادر کند، به کار خواهم بست.
به عنوان مثال، جلال‌الدین در مقدمه دفتر اول راجع به مثنوی فرموده است :‌ " مثنوی پاک و مطهر است و نور خداست و هیچگونه باطلی در آن راه ندارد." وی همچنان در ابیاتی از مثنوی توفیق ادب از خداوند می‌جوید و بی‌ادب و بی‌ادبی را تقبیح می‌نماید.
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش بر همه آفاق زد
حال آن ادعای مسطور در دفتر اول و این بیت را ملاک و مبنا قرار می‌دهیم و به سیر در مثنوی می‌پردازیم. جلا‌ل‌الدین در جاهای مختلف مثنوی حکایات و داستانهایی (که یا از دیگران اخذ کرده است و یا ساخته شده توسط شخص اوست.) ذکر می‌کند و این حکایات را به شکل تمثیل از برای بیان مقصود و منظور خویش مورد استفاده قرار می‌دهد. در این میان، حکایاتی وجود دارد _ هرچند شاید نفس آن حکایت منظور نظر وی نبوده است _ که پر از الفاظ رکیک و بی‌ادبانه است و اساسا کل حکایت، حکایتی است مبتذل و بی‌ادبانه اما همین حکایت مبتذل و بی‌ادبانه مبنای تلقین مقصود به مخاطب واقع شده‌است :
1_ داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند. (دفتر پنجم)
2_ حکایت مخنث و لوطی. (دفتر پنجم)
3_ حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست. (دفتر پنجم)
4_ ...
اینک من از تو خواننده گرامی می‌پرسم؛ آیا این نحوه از عملکرد جلال‌الدین با آن ادعا سازگاری دارد یا ندارد؟!
شادروان محمد تقی جعفری در این باره شیرین سخن گفته است :
"البته باید بگوییم که ما مثالهای رکیک او را قبول نداریم و از این جهت متاسفیم. ... اگرچه عده‌ای از فضلا سعی دارند این اشتباه او را تفسیر کنند (بلکه توجیه کنند!)، ولی این شدنی نیست، زیرا ممکن است یک شاعر معمولی از هنر مبتذل استفاده کند تا برای خود جایی در جامعه باز کند، ولی او یک مربی است و نباید چنین باشد. ... بدیهی است که ارزشیابی ما درباره مولوی، از آن جهت ارزش خواهد داشت که اشتباهش را اشتباه بنامیم. اگر چشم ببندیم و همه چیزش را خوب بدانیم، مسلما دروغ است."
(عوامل جذابیت سخنان مولوی / ص 35)


سیری در آفاق مثنوی معنوی ... (7)
این هم ادامه گفتگو با حضرت آقای نیما قاسمی : (newage.persianblog.com)

1_ نوشته اید : "من نقش عرفا در هر سنت دینی را مثل جراحی دانسته بودم."
چه کسی تیغ جراحی را بدست عرفا داده است؟! آیا نباید این جراحان توسط شخص پیامبر به مردم معرفی شوند؟! اگر قرار باشد کسانی جراح سنت دینی باشند، نباید ملاک و معیاری برای شناسایی ایشان داشته باشیم؟ در غیر این صورت هر کس که از راه برسد، هوس جراحی به سرش خواهد زد و در این میان دین خدا _ و یا به قول شما سنت دینی _ تکه تکه و پاره پاره خواهد شد!
عجیب‌ اینجاست که این جراحان گاه تیغ به سر و روی یکدیگر هم کشیده‌اند! "علاء الدوله سمنانی" وحدت وجود "ابن عربی" را نپذیرفته است. "سید حیدر آملی" بحث ولایت "ابن عربی" را انکار کرده است. "شمس تبریزی" (در مقالات) شطحیات برخی از عرفا، مثل حلاج و بایزید را از سر "علت" خوانده است. "شیخ رجبعلی خیاط" می‌گوید که در مکاشفه‌ای، مولوی را در جهنم برزخی دیده است. می‌بینید که بازار آشفته‌ای است!
2_ "ما اگر اولآ برای اهل عرفان چنان نقشی را در قبال سنت دینی قائل باشیم و ثانیآ مولانا را به عنوان یکی از اهل عرفان قبول داشته باشیم، بنابراین پیشاپیش دست بردن او را در سنت دینی پذیرفته ایم."
شما برای اثبات چنین نقشی (جراحی) برای جلال‌الدین، باید از دو "اگر" عبور کنید! لطفا بفرمایید و عبور کنید!
3_ از این سخن من "چگونه باید تصدیق کرد که جلال‌الدین و افرادی از قبیل وی، واقعا به مراتب بالای شناخت دست پیدا کرده‌اند؟!" نتیجه گرفته‌اید که : " اما ظاهرآ شما همگام با متشرعین اساسآ منکر عرفان - یعنی امکان دستیابی به مراتب بالاتری از شناخت - دست کم برای همه هستید." چطور؟! چگونه؟!
اگر در پرسش من دقت کنید، در می‌یابید که من به هیچ وجه منکر دستیابی به مراتب بالای شناخت نشده‌ام، بلکه از شما معیار و محکمی برای سنجش سخنان هر مدعی عرفان و مراتب بالای شناخت خواسته‌ام! آیا هر کس از راه رسید و گفت که من به مراتب بالایی از شناخت رسیده‌ام، قابل پذیرش خواهد بود؟!
4_ جالب اینجاست که شما خود، در ادامه سخنانتان آورده‌اید : " واقعیت این است که حقانیت عرفان را نمی توان به شکلی یقینی اثبات نمود."
آیا چیزی که قابل اثبات نیست، قابل اطمینان و اعتماد خواهد بود؟! برای دفع سوال مقدر عرض می‌کنم که؛ شما ابتدا باید حقانیت عرفان را، سپس عارف بودن فردی مثل جلال‌الدین را، اثبات کنید و آنگاه به پشتوانه شخصیت او، ادعایی از او را بپذیرید. مانند آنچه که درباره برخی از سخنان پیامبر، به عنوان صادق مصدق، عمل می‌شود.
5_ نوشته‌اید : "نه تنها در مورد شخص مولانا بلکه اساسآ در مورد هیچ کس نمی توان تحقیق کرد که آیا به مرتبه ای فوق شناخت متعارف آدمی نائل شده است یا خیر. چنانکه در مورد پیامبر هم نمی توان. و حال سوال من از شما این است: بر چه اساس پیامبر را دارندهء این شناخت برین می دانید و دیگران را از دستیابی به آن محروم می شمارید؟"
اولا : اگر ادعای دستیابی به مراتب بالای شناخت تحقیق‌ ناپذیر است، پیروی و پذیرش سخنان هر مدعی عرفانی، مقلدانه، کورکورانه و نا معقول خواهد بود. چرا که یا شخص، خود صاحب مراتب بالای شناخت هست، یا نیست. اگر هست چرا باید به پیروی از مثل خودش تن دهد و مرتکب ترجیح بلا‌مرجح شود؟! و اگر نیست و توانایی بررسی حقانیت مدعیان را هم ندارد، پیروی او مقلدانه و کورکورانه خواهدبود.
ثانیا : ادعای دستیابی به مراتب بالای شناخت، قابل تحقیق است. پیامبران که آیات و بینات و یا معجزاتی را به مردم ارائه می‌کردند، برای اثبات مدعای پیامبری‌شان بوده است. علاوه بر این، آدمی به واسطه عقل فطری خود، بسیاری از حسن‌ها و قبح‌ها را درمی‌یابد و در شناخت آنها مستقل از تعلیم غیر است و همین مستقلات عقلی، راهی است برای تصدیق و تکذیب مدعیان. و به همین خاطر است که عقل را پیامبر باطنی خوانده‌اند.
6_ نوشته‌اید : " بنابراین دو راه بیشتر ندارید: یا منکر امکان حصول چنین شناختی برای همه شوید. یا اگر ممکن می دانید - که باز هم به هر حال نمی توانید یقین داشته باشید.- آن را برای نوع انسان ممکن بدانید."
خیر! راه سومی هم وجود دارد و آن ممکن شمردن دستیابی به چنین شناختی برای "بعضی" از افراد انسان است! البته اگر باز هم با مسامحه، "امکان" دستیابی به چنین شناختی را برای "نوع" انسان بپذیریم، "تحقق" آن فقط برای "بعضی" قابل تصدیق خواهد بود. آنهایی که برای اثبات مدعایشان آیه و بینه‌ای ارائه کنند.
7_ نوشته‌اید : "شخصی را در تاریخ معیار گرفتن و دیگران را براساس او و سخنان او سنجیدن قبول کنید که عالمانه نیست. و اگر جسارت نشود عرض می کنم که فقط از عوام بر می آید. عوامی که تاریخ زده اند."
محض اطلاع شما عرض می‌کنم که "قیصری" در مقدمه 6 و 7 شرح خود بر "فصوص الحکم"، شرط صحت و حجیت مکاشفه را، تطابق آن با کتاب و سنت دانسته و مکاشفه صرف را فاقد حجیت بر شمرده است. و این سخنی است که ملاصدرا در اسفار، از قول "ابن عربی" و "صدر‌الدین قونوی" نقل کرده است. حال اگر شما افرادی از قبیل ابن عربی و صدرالدین قونوی و قیصری و ... را عوام تاریخ‌زده می‌دانید، بنده سخنی ندارم!
از ستاره شب

nstar.blogsky.com

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت   توسط راوی   |